تبليغاتX
Lilypie Next Birthday PicLilypie Next Birthday TickerLilypie Next Birthday PicLilypie Next Birthday Ticker روزمرگی ها

روزمرگی ها
چه کسی میداند که تو در پیله خود تنهایی؟ چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟


سلام

سرم شلوغه . شاید به وبلاگاتون تا یه مدت نتونستم سر بزنم .

. دو تا کلاس آنلاین واسه  تابستون برداشتم . سر کار هم  سوپروایزرم هفته ای ۳۰ ساعت بهم داده .

از این اپارتمان دارم میرم . یا با یه نفر هم اتاقی میشم  یا با ۴ نفر  . دیگه نمیخوام  توضیح بدم  ولی خیلی خوشحالم

اینجا هم دیگه دوست ندارم  و نمیخوام  بنویسم . اگه نوشتم مختصر و مفید . بدون حرف زدن از مشکلات

باید برم  فعلا

پ ن : دلم  نیومد اینو  نگم : اون ادمی  ( مخاطب خاصیه  )  که میگه من هلاک و  کشته مرده  پایین تنه اقایون  هستم یا به عشق پایین تنه همسر سابقم دارم  میرم المان  تا   فقط باهاش ص.ک.س  داشته  باشم  بدونه  که :

 اولا من انقدر مورد  دوستی و  غیره  داشتم و  دارم  که  اصلا نیازی  نیست که این  همه راهو  طی کنم و برم  المان  تا  ص.ک.س  داشته باشم  اونم  با  کسی که از ۱۶ سالگی  پیشش  خ.و.ا.ب.ی.د.م .

 و طرفم  هم   اون  انقدر  دیوانه   نیست  که چند هزار  دلار  خرج   کنه  واسه  خوابیدن با  کسی  که  تازه  قبلن  زنش بوده . میره با  یه دختر  جدیدتر  و  بهتر .    ریخت و  قیافش و  موقعیتش  انقدر  خوبه  که  هر  دختری  بهش  پا  میده  و   اصلا  نیازی  نداره  این همه  پول خرج کنه  تا منی  که  قبلا  زنش بودم  رو   زیر  خودش  ب/خ/و/ا/ب/و/نه  .   اگه مسئله  حال و  حول بود   که ما  ۳ سال  قبل به صورت رسمی و شرعی  حال و  حولمونو   کردیم .  ما  قبلا زن و شوهر بودیم  این خیلی فرق داره  با  تویی که هنوز دوست پسر داری  و زیر یه سقف  باهاش زندگی نکردی  .

عزیزم !!  من   دختر بچه  باکره  نیستم  که  تو خونه  باباش  باشه و  تمام   رابطه اش   گرفتن  دست دوست پسرش  و  قدم  زدن  تو خیابونا   بوده  که حالا   فقط   به عشق  این چیزا  برم   !! 

یا  طرفم   پسر  بی تجربه و عقده ای  نیست که  فکر و  ذکرش  فیلم  پ/و/ر/ن  و  مسائل ص/ک/س/ی  باشه  و بخواد به خاطر  رویاهای  ص/ک/س/یش  منو  ببره  المان !!   من با این اقا  قبلا  زندگی کردم  . ممکنه  ۲ درصد  علتی که  منو میبره  یا  من میخوام  برم به خاطر   این  چیزا  باشه  ( و البته  طبیعی هست )   ولی مطمئن  باش  ۹۸  درصد  بقیه اش  مسائل مهمتری  هست  نه  اون چیزی که  تو کله  تو  میگذره  .

 بدون  طرف کیه و   تو چه موقعتیه . و لطفا  هر توهینی رو به اسم  نصیحت نگو . خودتم  میدونی حرفت  چه معنی داشت !!  مطمئن باش انقدر  خنگ نیستم  که  توهینای تورو  به عنوان نصیحت  حساب کنم .   قبلا هم  دیدم   تو  وبلاگ اون مردک  حقیری که به عنوان  نقد  بلاگرهارو  مسخره  میکنه  چطور  وبلاگ  اون دختر ۱۸ ساله  رو  مسخره کردی و  بهش  توهین کرده بودی که چندشت  شده و  اله  و  بله 

هیچی اصن ولش کن .....

میخواستم بیشتر بنویسم ولی زیاد هم موضوع مهمی نیست .

 باید برم . خیلی کار هست  . اوکی . فعلا

+ نوشته شده در 1 Jul 2008 توسط سپیده


الان یه سپیده  شستشوی مغزی داده شده با اعتماد به نفس صفر در حال تایپ کردنه .

دیروز همسر سابق  برام مسیج گذاشته بود که برای ۲۵ جولای برام بلیط گرفته واسه ۱۵ روز که برم المان !!

ااولش خوشحال بودم که میرم  مسافرت و اب و هوام عوض میشه . ولی بعد یاد اون موقع افتادم که  از نیک حامله شده بودم . بچه مم دوست داشتم ولی به لطف همسر سابق بچه ام کورتاژ شد و خودم خونریزی کردم و تا یه هفته انتی بیوتیک میخوردم  .

یه لحظه مثل سگ ازش لجم گرفت . دست از پا درازتر بهش زنگ زدم  و میخواستم هرچی دلم میخواست بهش بگم ولی طبق معمول  در کمال خونسردی و ارامش  چنان منو شستشوی مغزی داد و نه تنها  در دهنمو بست بلکه یه کاری هم کرد که مثل سگ ازش معذرت خواهی کنم .

 خونسرد در حالی که یه چیزی هم تو دهنش بود و داشت میجوید میگفت :

اخه تو هنوز خودتو نمیتونی جمع کنی اونوخت میخوای یه بچه بیگناهو  بدبختتر از خودت کنی که چی ؟ 

میگفت :  بچه بدبخت چه گناهی کرده که تو تنها شدی ؟

میگفت : تو الان باید از من متشکر باشی .  تو باید ادمای موفقی مثل من رو الگوی خودت قرار بدی .

میگفت :  یادت رفته ؟ من کمک کردم بیایی امریکا .  من فلان کردم . من بهمان کردم . من ادم موفقی هستم . من اله هستم . بله هستم . خانواده ام فلانن . پول داریم . زندگی داریم . تحصیلات داریم .  احترام داریم . همه چی داریم . تو چی ؟ خانواده ات چی ؟ این همه خواهر برادر داری چه گلی به سر همدیگه زدید ؟ حداقل سعی کن مثل من باشی نه مثل خانواده بیسواد و بازنده خودت .

چنان در دهنم  بسته شد که دیگه نتونستم چیزی بگم

فقط زیر لبی گفتم : ولی من بچه میخوام

گفت :  چی ؟

اروم گفتم : من بچه .....

گفت : از من ؟

سکوت کردم .

تکرار کرد : از کی ؟ از من بچه میخوای ؟

گفتم : نع به خدا . ببخشید .

برگشت به همون لحن اروم و خونسردش که برو بخواب . ۲۵ جولای برات بلیط گرفتم 

گفتم : من تنهام . حوصله ام سر رفته . زودتر برام بلیط میگیری؟

گفت : بچه نشو . برو بخواب .

گفتم : ببخشید . بای

و بعد این کانورسیشن به این فکر کردم که واقعا چقدر ادم بی لیاقت و بدخت و احمقی هستم و اون چقدر ادم باحال و خوبی هست  ( شستشوی مغزی در کمال خونسردی ) و اعتماد به نفسم  که چند روز قبل بالا رفته بود به زیر صفر رسید .

+ نوشته شده در 30 Jun 2008 توسط سپیده |